جزيره غربت
 
پيوندهای روزانه

درون تلخی چشمت، شکسته تر میشم
میان قهوه تلخت، اسیرتر میشم
بیا بشین تو دوباره، میان زندگی ام
بشین بخند به خیالم ، که مست تر میشم
میان من و تو بازم، یه میز بی احساس
دوباره دور ز دو دستت، جریح تر میشم
منم که مست شدم از تو، و بی خبر شدم از
نگاه پر شده از خم، که مست تر میشم
بیا بشین تو کنارم، نه روبروی دلم
وگرنه مثل دو چشمت، دوباره تر میشم
شبیه تلخی چشمت، هنوز دلگیرم
منم زغصه مهدی، شکسته تر میشم

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

هرچه دیدیم در این گیتی ازهار گذشت

همهﻯ لطف و کرم از پی انزار گذشت

مصطفی ملک حقیقت به سلیمان ندهد

گرچه آن هدهد از این مهلکهﻯ یار گذشت

گرگ خونخوار به گردن نتواند آویخت

وصلهﻯ کشتن یوسف که چو از کار گذشت

چوب موسی نشود چیره به گوسالهﻯ ما

ید بیضی که در این ظلمت افکار گذشت

خورده شد تیغهﻯ انکار بر این پیکره ها

آن سموئیل که از این همه انکار گذشت

مردن از لطف حقیقت که چو پیمانه نشد

گرچه بگذشت از آن تیغهﻯ کردار گذشت

فرصت آخر ما نیز از آن دل نشکست

نیمی از عصمت ما بر دل دلدار گذشت

کوروش از یاس فرو خورده به خود می نالید

فرصتی بود که با گفتن اذکار گذشت

[ جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

تو را در بی کسی هم دوست دارم
زیاد از حد تو را کم دوست دارم
غمی از دوریت ما را شکسته
تو را مانند این غم دوست دارم
شبی آمد سراغم خاطراتت
به او گفتم تو را هم دوست دارم
و بارانی که چشمان تو را بست
که دیگر من فقط نم دوست دارم
تو گفتی باید از این عشق گذر کرد
و گفتی که تو را کم دوست دارم
ولی می گویم اینبار و دوصد بار
تو را بازم دمادم دوست دارم
تو رفتی و غمی در من نشسته
که اینگونه تو را هم دوست دارم
و این غم را که دل از من شکسته
تو را مانند این غم دوست دارم

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

خسته ام ای نفس مرده ز چه می آیی
از چه این راه برای من ساده تو می پیمایی
من که در حسرت دیدار دلش جان دادم
روح جدا گشت ، ولی باز تو هم با مایی
در گذار نفسش عمر به جانان دادم
پس چرا رفت ، و من ماندم و یک تنهایی
شرم از این حسرت دل برن او با من نیست
من که از عشق شدم مضحکه دنیایی
او حیا کرد و به من هیچ دلش را نسپرد
شده تقسیر من از دوری و یک تنهایی
کوروش خسته دگر دل ندهد بر مردم
شاید این بار نفس چاره کند بر مایی
که دگر خسته ام وهیچ نمی خواهم جز
این نفس هم بگذارد برود در جایی

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

لا مذهب این دل ما را عاشق تو کرده ای
اما چه فایده دیگر از دست رفته ای
شاید گناه من است این از دست رفتنت
اما تو این دل ما را بانو شکسته ای
شرمنده ام نکن اینار از دور دیده ام
گفتی با کس دیگر بی من نشسته ای
اما کجاست نگاه تو و رویای من کجا
کوروش نگو که امیدی بر او تو بسته ای

 

[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

من ماندم و یک خاطره تلخ و سیاهی

تو ماندی و یک خاطره شاد فکاهی

من ماندم و یک عمر خیالات نبودت

تو مانده ای آرام تر از انچه که خواهی

من گفته ام از حس تو در خاطره هایم

تو گفته ای اما سخنی را بداهی

من ماندم و چند شعر برایم زتو باقی

اما تو نثارم نکنی حرف به آهی

من ماندم و چشمی که نظر کرده به راهت

شاید تو گذر کردی و ماتم به دو راهی

ای وای من خسته به راه تو نشستم

دیگر تو نماندی به برم گاه به گاهی

من شعر شکست خورده خود را ننوشتم

هر چیز نوشتم شده ابعاد گناهی

من ماندم و یک خاطره از یاد شما دوست

کوروش که امیدش همه انداخت به چاهی

ای کاش نمی گفتمت ای دوست اسیرم

دلبسته ی تو بودم و آن نیم نگاهی

[ یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

آیا می دانید در غدیر پیامبر خطبه ای طولانی گفت که در آن بیش از 15 با با کلمه های متفاوت همچون وصی ، ولی و خلیفه آمام علی را جانشین خود اعلام کرد

لینک خطبه با معنی

http://www.hawzah.net/fa/articleview.html?articleid=92525

لینک اسناد این خطبه

http://www.nabzezamin.com/142/%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%80%D8%B9/

آیا باز هم شبهه ای در ان می بینید

[ یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

سعی می کنم از این به بعد داستان هایم را در همین وبلاگ بذارم

و این آخرین داستانم هست

اتفاق

قلم را برداشتم و در حالی که کاغذهای خالی روی میز رو تمیز می کردم دنبال یک بهانه واسه نوشتن می گشتم. هرچی که فکر می کردم هیچی تو ذهنم نمی گنجید حتی یک بهانه کوچیک. ولی همچنان ذهنم رو از چیزهای مختلف هی پر و خالی می کردم . بعد از یک ساعت ورجه ورجه رفتن با ذهنم به این نتیجه رسیدم که اصلا وقتش نیست.

 از جام بلند شدم و در حالی که ساعت رو نگاه می کردم که روی یازده گیر کرده بود رفتم طرف اتاق خواب که صدای زنگ پیامک گوشیم هدفم رو عوض کرد. پیامک رو چک کردم؛ «تکلیف من رو روشن کن ، قید مهری رو بزن. بیا با من باش من هم پولدارم و هم عاشقتم.» زنیکه خجالت نمی کشید الان تقریبا یه ماهی می شد برام پیامک می داد و هی دم از عشق می زد، البته ندیده بودمش ولی چند بار صداش رو وقتی که به من زنگ زده بود شنیده بودم. چند بار هم برام نامه فرستاده بود البته شانسم این بود که با پیک می فرستاد و به دست خودم می رسید و به اسم یه پسر بود و وقتی مهری می پرسید: که از طرف کیه. می گفتم: یه دوست قدیمی. نه حوصله داشتم بخونمشون نه چیز دیگه ای. برای همین همونجور توی کشوی میزم گذاشته بودم.


ادامه مطلب
[ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]
← صفحه بعد           مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر و نویسنده (کسب مقام سومی داستان کوتاه سومین جشنواره شهرستان ساوجبلاغ و رتبه دومی داستان مسابقات انلاین کشوری )و دانشجوی رشته الکترونیک
صفحات دیگر
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--dic-- -- s--

--
دانلود آهنگ