جزيره غربت
 
پيوندهای روزانه

خلوتی ساخته ام
پشت نی های سر از آب برون
جنب باریدن برف
کنج آواز زمین
و کنار مرگ هر سنجاقک
روبروی در آبادی و شهر
که پر از انسان است

خلوت از آن من است
مال دختر و پسر
و برای آن کس
که دلش پر شده از مردم کین
که در آن باغ و زمین
می کِشند تیغه به کشتار هر برگ درخت

فرصتی جاری است
تا گذر کردن از این آبادی
البته جائی نیز
بهتر از اینجا نیست
مردک از آن ده بالا شکایت دارد
چون به دار آویختند
مردم تنها را
و حکایت دارد
ده پائین از آواز قناری و آمال درخت
لیکن آن برگ مسافر که از آن جا آمد
می کند صحبت از انکار زمین
گل و لائی که در آن
غربتی سرشار است
همه تا زیر گلو
خفه در تنهائی

ده اطراف پر از زمزمه است
شکوه و ننگ زمین
ظلمت خورشیدی
تکه ای ابر پر از باریدن
و زمین پر شده از چوب درخت
کسی از مرگ کلنگ می خورد و
می شود پهن به هر جاده ای
صحبتی پر شده از قربت درد
و عدالت خالیست
بسته زنجیر کسالت به زمان
و به گاو آهن مرگ
عده ای بیل حماقت به زمین می کوبند
و کسی تخم عدالت به زمین می کارد

می شود جوئی رد
سر و دست و روی خود می شویم
بر تنم گرد صداقت معلوم
و غباری از عفونت در گلویم پیدا
خانه ام ساخته و
در درگاهم باز
می کنم داخل آن را پر از عطر هوا
پر شده بوی مسافر اینجا
بو جوراب سفیر
شسته در آب مزین به خدا
گوئی آن جوی ندارد نائی
این زمین است که می پوید راه

روز و شب همهمه ای در راه است
دست شب
پنجه به دیوار من از خشم کشد
شده سائیده زمین
      موج
           افرا
و دیوار که از خفتن ماست
خانه ام طاقتش از مرگ درخت بیشتر است
جایش از بعد قفس مملو است
بهترین جای خداست
زنگ بیدار شدن
با نفس قلب قناری همه جا می پیچد

پشت نی می شینم
می نوشم آب
می خندم
زندگی را دوباره
با تمام ذره های بدنم می سازم

 

 

[ سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

انگاری که آدم شده دوباره ، مترسکی که رو زمین اسیره

تا ته مزرعه آروم دویده ، ولی کلاغی نمی خواد بگیره

تبر که تکیه کرده روی دیوار ، یه عمره که نشسته اینجا تنها

قهر شده با مزرعه دار خونه ، یه عمره که درخت نداره اینجا

خونه ی چوبی که خیالاتیه ، زنجیر زنگ زده به دستش اونجاست

باور نداره ولی من می دونم ، قفلی که رو زنجیر خیلی تنهاست  

عمریه که متروک این مزرعه ،نه گندم و نه یونجه و نه کِشتی

دست مترسک رو تبر نشسته ،می گه که هر چی اینجا بود تو کُشتی

هرزه های وجینی تو مزرعه ، داسی که تنها پیش خاک نشسته

دوست داره برداشت بکنه نمی شه ، چونکه زمونه دستش و شکسته

حالا دیگه مترسکی نمی خوام ، وقتی که مزرعه ام چیزی نداره

مزرعه دار تک و تنها منم ، دوست ندارم مترسک و دوباره

مترسکی که تو  خیاله اینجاست ، زندگی بی نفس خونه ها

ببین دل من چه خیالاتیه ، تبر زده به تکیه گاه دنیا 

 

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر و نویسنده (کسب مقام سومی داستان کوتاه سومین جشنواره شهرستان ساوجبلاغ و رتبه دومی داستان مسابقات انلاین کشوری )و دانشجوی رشته الکترونیک
صفحات دیگر
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--dic-- -- s--

--
دانلود آهنگ