جزيره غربت
 
پيوندهای روزانه

همونطور که گفتم ترم آخر و دوری از دوستان اینم یه شعر برای دوستانم

 

ای دوست رسان من را تاخاطره ای شیرین

در لحظه پر رنگی ، در حافظه ای  رنگین

شاید که مرا یادی ، افتاد در آن ذهنت

در لحظه دلگیری ، در اوج غمی سنگین

هر روز در افکارم ، بی دوست نمی مانم

ای دوست کجایی که تو بشکنی این آیین

شاید که مرا یادی کردی تو به این جمله

با یاد تو غم مرده یادی کن از این غمگین

تو خاطره ای را در ، یک لحظه به یاد آور

صد زنگ و دو صد صحبت ، ما را بکش ای هم دین

چشم را به تماشایت بردم به خیالت دوست

ای کاش تو بودی و می دیدمت ای شیرین

امشب به هوایت دوست ، من مُردم از این دوری

جانم به لبم آمد از خاطره ای دیرین

کوروش همه عمرش را با یاد شما سر کرد

ای خاطره ات همچون ، بودَت شده است شیرین

آه ای همه دلگیری ، آه ای همه جانسوزی

بی دوست به سر کردن برده است مرا از دین

                                                                                                                     

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

شهادت امیرالمومنین علی (ع) بر تمام محبان ان جضرت تسلیت.

امام علی (ع) فرموده است:

چه بسا روزه داری که روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای ندارد و چه بسا شب زنده داری که از نمازش جز بی خوابی و سختی سودی نمی برد.

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

پشت این باغچه ی زیبایی

پسری رو به زمان خوابیده

شده پر روی سرش در این شب

از شقایق گلبرگ

دختری

     چشم به او می دوزد

می خندد

می بیند که پسر

نشسته با مرگ

می کند صحبت از آواز قناری

می کند صحبت از این

می کند صحبت از آن

 

دخترک خنده کنان

مرگ را می بیند

به سر می گوید

خبری هست

کسی می میرد

 

و پسر

تا که او  را

       می بیند

می شود اشک

زچشمش جاری

           می گوید

آری

   تو بیا با ما باش

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

بغض من می خواند چشم من را در شب

می رساند اشکی روی چشمم هر شب

خنده ام امشب با بغض من شد درگیر

 زندگی بی خنده ، گریه هم شد تقدیر؟

خنده ام می ماند ، ساعتم خوابیده

 من تو را می خواهم! دل زعشق ترسیده

گریه ام امشب تا آسمان می خندد

 و خودم را تنها با خودم می بندد

من پر از اشعاری گریه آلود هستم

 چون ته شعرم را با دو اشک می بستم

ساعتم با گریه خنده اش می گیرد

تا که با این بغضم ، غصه اش می گیرد

می چکد هر اشکم روی گونه تا لب

می کنم قلبم را خالی از غم هر شب

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

 

دوباره تو گناه کن گناه کن برای من

مثال بوسه های خود به روی گونه های من

بشین و در خیال خود به آینه نگاه کن

مرا کنار خود ببین برای من گناه کن

تو در خیال خسته ام فرشته ای بدون بال

ولی نشسته ای تو باز کنار من چه بی خیال

به فال پاک ات ای نجیب نشسته ای کنار من

تو تکیه ده به شانه ام ببار ای بهار من

درون گوش من بگو به زمزمه به کین من

که خنجری فرو کنی به دین خود ز دین من

تو مانده ای کنار من اگر که دل نداشتم

که سال پر نکوی من بهار خوش نخواستم

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

روزی به مترسکی کلاغی می گفت

صد سال نشسته ام به پایت بی جفت

من عاشق آن نگاه دلگیر توام

هر دم به بهانه ای سخنها می گفت

آرام نشست بر کلاهش ترسید

آن لحظه غم از خیال خود هی می شست

بر دوش مترسکش نشست اما او

تا شب سخنی نگفت و ارام بخفت

دلگیر شد آن کلاغ از کار رفیق

چند روز دگر زدل سخنهایی گفت

آنگاه مترسک از صدایش ترسید

آرام مترسک این سخنها را گفت

ای داد تو عاشق نگاهم شده ای

دانسته ای از چه تو نداری یک جفت؟

آرام برو مزرعه از آن من است

با این سخنان امید او را می شست

لیکن که کلاغ بغض گلویش را خورد

در این سخنان قشنگی دل می جست

آرام شد آن مترسک از هر سخنی

اما که کلاغ از این  سخنها آشفت

من عاشق آن نگاه دلگیر توام

آیا که همین لطافت من در تست؟

در دانایی خود اگر تو عشق می دیدی

هرگز تو نمی زدی بهمن حرفی مفت

دانی که چرا تو را مترسک گویند!!؟

در تو نشود ز هر خیالی دل جست

اما من از این خیال عاشق شده ام

این مزرعه را که من ندانم از تست

آرام پرید کلاغ از دوش برفت

صد سال دگر به پای این دوست بخفت

اما نتواند او بفهمد این عشق

هم مزرعه را فنا کند هم این جفت

 

[ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

خلوتی ساخته ام
پشت نی های سر از آب برون
جنب باریدن برف
کنج آواز زمین
و کنار مرگ هر سنجاقک
روبروی در آبادی و شهر
که پر از انسان است

خلوت از آن من است
مال دختر و پسر
و برای آن کس
که دلش پر شده از مردم کین
که در آن باغ و زمین
می کِشند تیغه به کشتار هر برگ درخت

فرصتی جاری است
تا گذر کردن از این آبادی
البته جائی نیز
بهتر از اینجا نیست
مردک از آن ده بالا شکایت دارد
چون به دار آویختند
مردم تنها را
و حکایت دارد
ده پائین از آواز قناری و آمال درخت
لیکن آن برگ مسافر که از آن جا آمد
می کند صحبت از انکار زمین
گل و لائی که در آن
غربتی سرشار است
همه تا زیر گلو
خفه در تنهائی

ده اطراف پر از زمزمه است
شکوه و ننگ زمین
ظلمت خورشیدی
تکه ای ابر پر از باریدن
و زمین پر شده از چوب درخت
کسی از مرگ کلنگ می خورد و
می شود پهن به هر جاده ای
صحبتی پر شده از قربت درد
و عدالت خالیست
بسته زنجیر کسالت به زمان
و به گاو آهن مرگ
عده ای بیل حماقت به زمین می کوبند
و کسی تخم عدالت به زمین می کارد

می شود جوئی رد
سر و دست و روی خود می شویم
بر تنم گرد صداقت معلوم
و غباری از عفونت در گلویم پیدا
خانه ام ساخته و
در درگاهم باز
می کنم داخل آن را پر از عطر هوا
پر شده بوی مسافر اینجا
بو جوراب سفیر
شسته در آب مزین به خدا
گوئی آن جوی ندارد نائی
این زمین است که می پوید راه

روز و شب همهمه ای در راه است
دست شب
پنجه به دیوار من از خشم کشد
شده سائیده زمین
      موج
           افرا
و دیوار که از خفتن ماست
خانه ام طاقتش از مرگ درخت بیشتر است
جایش از بعد قفس مملو است
بهترین جای خداست
زنگ بیدار شدن
با نفس قلب قناری همه جا می پیچد

پشت نی می شینم
می نوشم آب
می خندم
زندگی را دوباره
با تمام ذره های بدنم می سازم

 

 

[ سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

انگاری که آدم شده دوباره ، مترسکی که رو زمین اسیره

تا ته مزرعه آروم دویده ، ولی کلاغی نمی خواد بگیره

تبر که تکیه کرده روی دیوار ، یه عمره که نشسته اینجا تنها

قهر شده با مزرعه دار خونه ، یه عمره که درخت نداره اینجا

خونه ی چوبی که خیالاتیه ، زنجیر زنگ زده به دستش اونجاست

باور نداره ولی من می دونم ، قفلی که رو زنجیر خیلی تنهاست  

عمریه که متروک این مزرعه ،نه گندم و نه یونجه و نه کِشتی

دست مترسک رو تبر نشسته ،می گه که هر چی اینجا بود تو کُشتی

هرزه های وجینی تو مزرعه ، داسی که تنها پیش خاک نشسته

دوست داره برداشت بکنه نمی شه ، چونکه زمونه دستش و شکسته

حالا دیگه مترسکی نمی خوام ، وقتی که مزرعه ام چیزی نداره

مزرعه دار تک و تنها منم ، دوست ندارم مترسک و دوباره

مترسکی که تو  خیاله اینجاست ، زندگی بی نفس خونه ها

ببین دل من چه خیالاتیه ، تبر زده به تکیه گاه دنیا 

 

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]
← صفحه بعد صفحه قبل →
[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
::
[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر و نویسنده (کسب مقام سومی داستان کوتاه سومین جشنواره شهرستان ساوجبلاغ و رتبه دومی داستان مسابقات انلاین کشوری )و دانشجوی رشته الکترونیک
صفحات دیگر
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--dic-- -- s--

--
دانلود آهنگ