جزيره غربت
 
پيوندهای روزانه

سعی می کنم از این به بعد داستان هایم را در همین وبلاگ بذارم

و این آخرین داستانم هست

اتفاق

قلم را برداشتم و در حالی که کاغذهای خالی روی میز رو تمیز می کردم دنبال یک بهانه واسه نوشتن می گشتم. هرچی که فکر می کردم هیچی تو ذهنم نمی گنجید حتی یک بهانه کوچیک. ولی همچنان ذهنم رو از چیزهای مختلف هی پر و خالی می کردم . بعد از یک ساعت ورجه ورجه رفتن با ذهنم به این نتیجه رسیدم که اصلا وقتش نیست.

 از جام بلند شدم و در حالی که ساعت رو نگاه می کردم که روی یازده گیر کرده بود رفتم طرف اتاق خواب که صدای زنگ پیامک گوشیم هدفم رو عوض کرد. پیامک رو چک کردم؛ «تکلیف من رو روشن کن ، قید مهری رو بزن. بیا با من باش من هم پولدارم و هم عاشقتم.» زنیکه خجالت نمی کشید الان تقریبا یه ماهی می شد برام پیامک می داد و هی دم از عشق می زد، البته ندیده بودمش ولی چند بار صداش رو وقتی که به من زنگ زده بود شنیده بودم. چند بار هم برام نامه فرستاده بود البته شانسم این بود که با پیک می فرستاد و به دست خودم می رسید و به اسم یه پسر بود و وقتی مهری می پرسید: که از طرف کیه. می گفتم: یه دوست قدیمی. نه حوصله داشتم بخونمشون نه چیز دیگه ای. برای همین همونجور توی کشوی میزم گذاشته بودم.


ادامه مطلب
[ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر و نویسنده (کسب مقام سومی داستان کوتاه سومین جشنواره شهرستان ساوجبلاغ و رتبه دومی داستان مسابقات انلاین کشوری )و دانشجوی رشته الکترونیک
صفحات دیگر
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--dic-- -- s--

--
دانلود آهنگ