جزيره غربت
 
پيوندهای روزانه

هرچه دیدیم در این گیتی ازهار گذشت

همهﻯ لطف و کرم از پی انزار گذشت

مصطفی ملک حقیقت به سلیمان ندهد

گرچه آن هدهد از این مهلکهﻯ یار گذشت

گرگ خونخوار به گردن نتواند آویخت

وصلهﻯ کشتن یوسف که چو از کار گذشت

چوب موسی نشود چیره به گوسالهﻯ ما

ید بیضی که در این ظلمت افکار گذشت

خورده شد تیغهﻯ انکار بر این پیکره ها

آن سموئیل که از این همه انکار گذشت

مردن از لطف حقیقت که چو پیمانه نشد

گرچه بگذشت از آن تیغهﻯ کردار گذشت

فرصت آخر ما نیز از آن دل نشکست

نیمی از عصمت ما بر دل دلدار گذشت

کوروش از یاس فرو خورده به خود می نالید

فرصتی بود که با گفتن اذکار گذشت

[ جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

تو را در بی کسی هم دوست دارم
زیاد از حد تو را کم دوست دارم
غمی از دوریت ما را شکسته
تو را مانند این غم دوست دارم
شبی آمد سراغم خاطراتت
به او گفتم تو را هم دوست دارم
و بارانی که چشمان تو را بست
که دیگر من فقط نم دوست دارم
تو گفتی باید از این عشق گذر کرد
و گفتی که تو را کم دوست دارم
ولی می گویم اینبار و دوصد بار
تو را بازم دمادم دوست دارم
تو رفتی و غمی در من نشسته
که اینگونه تو را هم دوست دارم
و این غم را که دل از من شکسته
تو را مانند این غم دوست دارم

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

خسته ام ای نفس مرده ز چه می آیی
از چه این راه برای من ساده تو می پیمایی
من که در حسرت دیدار دلش جان دادم
روح جدا گشت ، ولی باز تو هم با مایی
در گذار نفسش عمر به جانان دادم
پس چرا رفت ، و من ماندم و یک تنهایی
شرم از این حسرت دل برن او با من نیست
من که از عشق شدم مضحکه دنیایی
او حیا کرد و به من هیچ دلش را نسپرد
شده تقسیر من از دوری و یک تنهایی
کوروش خسته دگر دل ندهد بر مردم
شاید این بار نفس چاره کند بر مایی
که دگر خسته ام وهیچ نمی خواهم جز
این نفس هم بگذارد برود در جایی

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

لا مذهب این دل ما را عاشق تو کرده ای
اما چه فایده دیگر از دست رفته ای
شاید گناه من است این از دست رفتنت
اما تو این دل ما را بانو شکسته ای
شرمنده ام نکن اینار از دور دیده ام
گفتی با کس دیگر بی من نشسته ای
اما کجاست نگاه تو و رویای من کجا
کوروش نگو که امیدی بر او تو بسته ای

 

[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

من ماندم و یک خاطره تلخ و سیاهی

تو ماندی و یک خاطره شاد فکاهی

من ماندم و یک عمر خیالات نبودت

تو مانده ای آرام تر از انچه که خواهی

من گفته ام از حس تو در خاطره هایم

تو گفته ای اما سخنی را بداهی

من ماندم و چند شعر برایم زتو باقی

اما تو نثارم نکنی حرف به آهی

من ماندم و چشمی که نظر کرده به راهت

شاید تو گذر کردی و ماتم به دو راهی

ای وای من خسته به راه تو نشستم

دیگر تو نماندی به برم گاه به گاهی

من شعر شکست خورده خود را ننوشتم

هر چیز نوشتم شده ابعاد گناهی

من ماندم و یک خاطره از یاد شما دوست

کوروش که امیدش همه انداخت به چاهی

ای کاش نمی گفتمت ای دوست اسیرم

دلبسته ی تو بودم و آن نیم نگاهی

[ یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

ای شاهبانوی قصه من در شعر من بمان

در شاهقصه من بانو صد شعر نو بخوان

اینجا بشین و قصه بگو ای شهرزاد من

این  خاطرات تلخ مرا از خاطرم بران

[ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

همونطور که گفتم ترم آخر و دوری از دوستان اینم یه شعر برای دوستانم

 

ای دوست رسان من را تاخاطره ای شیرین

در لحظه پر رنگی ، در حافظه ای  رنگین

شاید که مرا یادی ، افتاد در آن ذهنت

در لحظه دلگیری ، در اوج غمی سنگین

هر روز در افکارم ، بی دوست نمی مانم

ای دوست کجایی که تو بشکنی این آیین

شاید که مرا یادی کردی تو به این جمله

با یاد تو غم مرده یادی کن از این غمگین

تو خاطره ای را در ، یک لحظه به یاد آور

صد زنگ و دو صد صحبت ، ما را بکش ای هم دین

چشم را به تماشایت بردم به خیالت دوست

ای کاش تو بودی و می دیدمت ای شیرین

امشب به هوایت دوست ، من مُردم از این دوری

جانم به لبم آمد از خاطره ای دیرین

کوروش همه عمرش را با یاد شما سر کرد

ای خاطره ات همچون ، بودَت شده است شیرین

آه ای همه دلگیری ، آه ای همه جانسوزی

بی دوست به سر کردن برده است مرا از دین

                                                                                                                     

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

پشت این باغچه ی زیبایی

پسری رو به زمان خوابیده

شده پر روی سرش در این شب

از شقایق گلبرگ

دختری

     چشم به او می دوزد

می خندد

می بیند که پسر

نشسته با مرگ

می کند صحبت از آواز قناری

می کند صحبت از این

می کند صحبت از آن

 

دخترک خنده کنان

مرگ را می بیند

به سر می گوید

خبری هست

کسی می میرد

 

و پسر

تا که او  را

       می بیند

می شود اشک

زچشمش جاری

           می گوید

آری

   تو بیا با ما باش

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

بغض من می خواند چشم من را در شب

می رساند اشکی روی چشمم هر شب

خنده ام امشب با بغض من شد درگیر

 زندگی بی خنده ، گریه هم شد تقدیر؟

خنده ام می ماند ، ساعتم خوابیده

 من تو را می خواهم! دل زعشق ترسیده

گریه ام امشب تا آسمان می خندد

 و خودم را تنها با خودم می بندد

من پر از اشعاری گریه آلود هستم

 چون ته شعرم را با دو اشک می بستم

ساعتم با گریه خنده اش می گیرد

تا که با این بغضم ، غصه اش می گیرد

می چکد هر اشکم روی گونه تا لب

می کنم قلبم را خالی از غم هر شب

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

 

دوباره تو گناه کن گناه کن برای من

مثال بوسه های خود به روی گونه های من

بشین و در خیال خود به آینه نگاه کن

مرا کنار خود ببین برای من گناه کن

تو در خیال خسته ام فرشته ای بدون بال

ولی نشسته ای تو باز کنار من چه بی خیال

به فال پاک ات ای نجیب نشسته ای کنار من

تو تکیه ده به شانه ام ببار ای بهار من

درون گوش من بگو به زمزمه به کین من

که خنجری فرو کنی به دین خود ز دین من

تو مانده ای کنار من اگر که دل نداشتم

که سال پر نکوی من بهار خوش نخواستم

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

روزی به مترسکی کلاغی می گفت

صد سال نشسته ام به پایت بی جفت

من عاشق آن نگاه دلگیر توام

هر دم به بهانه ای سخنها می گفت

آرام نشست بر کلاهش ترسید

آن لحظه غم از خیال خود هی می شست

بر دوش مترسکش نشست اما او

تا شب سخنی نگفت و ارام بخفت

دلگیر شد آن کلاغ از کار رفیق

چند روز دگر زدل سخنهایی گفت

آنگاه مترسک از صدایش ترسید

آرام مترسک این سخنها را گفت

ای داد تو عاشق نگاهم شده ای

دانسته ای از چه تو نداری یک جفت؟

آرام برو مزرعه از آن من است

با این سخنان امید او را می شست

لیکن که کلاغ بغض گلویش را خورد

در این سخنان قشنگی دل می جست

آرام شد آن مترسک از هر سخنی

اما که کلاغ از این  سخنها آشفت

من عاشق آن نگاه دلگیر توام

آیا که همین لطافت من در تست؟

در دانایی خود اگر تو عشق می دیدی

هرگز تو نمی زدی بهمن حرفی مفت

دانی که چرا تو را مترسک گویند!!؟

در تو نشود ز هر خیالی دل جست

اما من از این خیال عاشق شده ام

این مزرعه را که من ندانم از تست

آرام پرید کلاغ از دوش برفت

صد سال دگر به پای این دوست بخفت

اما نتواند او بفهمد این عشق

هم مزرعه را فنا کند هم این جفت

 

[ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]

 

وخدا با ما هست

من نمی دانم چرا

همه این را گفتند

پس

من هم می گویم

که خدا با ما هست

[ پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۳:۳۸ ‎ق.ظ ] [ م.کوروش - مهدی کلانکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر و نویسنده (کسب مقام سومی داستان کوتاه سومین جشنواره شهرستان ساوجبلاغ و رتبه دومی داستان مسابقات انلاین کشوری )و دانشجوی رشته الکترونیک
صفحات دیگر
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--dic-- -- s--

--
دانلود آهنگ