نفسم

خسته ام ای نفس مرده ز چه می آیی
از چه این راه برای من ساده تو می پیمایی
من که در حسرت دیدار دلش جان دادم
روح جدا گشت ، ولی باز تو هم با مایی
در گذار نفسش عمر به جانان دادم
پس چرا رفت ، و من ماندم و یک تنهایی
شرم از این حسرت دل برن او با من نیست
من که از عشق شدم مضحکه دنیایی
او حیا کرد و به من هیچ دلش را نسپرد
شده تقسیر من از دوری و یک تنهایی
کوروش خسته دگر دل ندهد بر مردم
شاید این بار نفس چاره کند بر مایی
که دگر خسته ام وهیچ نمی خواهم جز
این نفس هم بگذارد برود در جایی

/ 2 نظر / 34 بازدید

‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

----

آرزو دارم : خورشید رهایت نکند ، غم صدایت نکند ، ظلمت شام سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که تنش در تن توست ، حضرت دوست ، جدایت نکند موفق باشی.........................