خاطره تلخ

من ماندم و یک خاطره تلخ و سیاهی

تو ماندی و یک خاطره شاد فکاهی

من ماندم و یک عمر خیالات نبودت

تو مانده ای آرام تر از انچه که خواهی

من گفته ام از حس تو در خاطره هایم

تو گفته ای اما سخنی را بداهی

من ماندم و چند شعر برایم زتو باقی

اما تو نثارم نکنی حرف به آهی

من ماندم و چشمی که نظر کرده به راهت

شاید تو گذر کردی و ماتم به دو راهی

ای وای من خسته به راه تو نشستم

دیگر تو نماندی به برم گاه به گاهی

من شعر شکست خورده خود را ننوشتم

هر چیز نوشتم شده ابعاد گناهی

من ماندم و یک خاطره از یاد شما دوست

کوروش که امیدش همه انداخت به چاهی

ای کاش نمی گفتمت ای دوست اسیرم

دلبسته ی تو بودم و آن نیم نگاهی

/ 1 نظر / 23 بازدید
زهره

سلام شعر زیبایی بود